تبليغاتX
امروز بیتا

امروز بیتا

دفتر روزانه

- بالاخره طلسم اين امتحان رانندگى شكسته شد و من گواهينامه رو گرفتم...آخيش...

چقدر دير به دير وقتاى امتحان رو تعيين ميكنن...از امتحان قبليم تا اين يكى فكر كنم يه دو ماهى شد. البته يك بار هم مجبور به كنسل كردنش شدم. خلاصه كه با يك فقره رد شدگى! گواهينامه رو گرفتم...

امتحانم ساعت 2 بعد از ظهر بود. از ديروز همش نگران هوا بودم; آخه هواشناسى پيش بينى كرده بود كه امروز بارندگيه...خوشبختانه بارندگى بعد از امتحان من شروع شد.

 امتحان من حدود بيست دقيقه شد...كوتاه تر از اون چيزى بود كه بقيه ميگفتن...وقتى كه امتحان تموم شد بهم گفت: " آفرين تبريك ميگم. قبول شدى. ولى يك بار حدود دو ثانيه سرعتت از حد مجاز بيشتر شد. بيشتر دقت كن". منم گفتم چشم و تشكر كردم.
افسر ممتحن يك دوربين داشت كه  همه ى لحظات امتحان رو فيلم ميگرفت. ضمن اينكه يك "جى پى اس" هم داشت كه سرعت رو هم در هر لحظه ثبت ميكرد و به ايشون اطلاع ميداد. ظاهرا" حدود دو ثانيه سرعت من از 50 كيلومتر بر ساعت بيشتر شده بود و به 52 كيلومتر بر ساعت رسيده بود!
خلاصه كه به خير گذشت.

- جمعه ى گذشته "پل" اميل زد كه از "اسميت" برامون بسته ى پستى رسيده. كلى ذوق كردم و سريع رفتم به دفتر "پل" و بسته رو گرفتم...

- فردا مهمون دارم: "جاسمين"، "سيان" و "اميلى". اميلى فقط دو هفته ديگه اينجاست و برميگرده اينگليس. "سيان" هم جاى ديگه كار پيدا كرده و دو هفته ديگه اونم ميره. مهمونى فردا يه جورايى مهمونى خدا حافظى هست.

- پريروز جشن فارغ التحصيلى دوستم بود. دكتراش رو گرفت...(آخ خدا جون چقدر اون لحظه رو دور ميبينم...كاش نوبت منم بشه...)
چقدر اين دختر نازنين و دوست داشتنيه. جدا" اين ضرب المثل "آنچه خوبان همه دارند..."براى اين دوست نازنين من صدق ميكنه: اهل علم، خوشكل، خانوم، هنرمند، فهميده، منطقى...خلاصه : نازنين! از ته دل آرزو ميكنم خدا پشت و پناهش باشه و درهمه ى مراحل زندگيش موفق باشه. حيف كه داره از اينجا ميره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:16  توسط بیتا  | 

- ديشب آخر  وقت (حدودا" ساعت 2 بود)   يه بخش از پروژه رو ايميل كردم به ريچارد(سوپروايزر سومى). بهش هم گفتم كه 6-7 روز بيشتر وقت ندارم براى تحويل به اون يكيا...پس جون مادرش زود كار كنه!
 اونم فورى جواب داد كه" عه! تو چرا تا الان بيدارى؟ برو بخواب بچه!" بعدش هم گفت كه خيلى ممنونه از اينكه يك هفته وقت بهش دادم و سعى ميكنه كه كار رو در دقايق آخر تحويل بده!...با خودم گفتم كاش گفته بودم 3 روز بيشتر وقت ندارم!(تنبل دقيقه نودى! لنگه خودمه)...جدا" دستش درد نكنه!...فقط اميدوارم تو ذوقش نخوره و تحليل هام به نظرش سوپر مسخره و دريورى نياد....

ديشب درواقع مجبور شدم كار رو عجله اى بفرستم به "ريچارد" چون امروز مجبورم روى يك مقاله ديگه كار كنم كه فردا بفرستمش...حالا امروز رو هم درگيرم. ضمن اينكه يه جلسه هم دارم با ريس گروه درمورد كلاس فردا.

از بخشى كه كار كردم زياد خيالم راحت نيست...


-  موكت هاى راهرو به طرز وحشتناكى بوى نم ميدن! ( به خاطر اون ماجراى پريروز)...اينجا هم كه آفتاب درست و حسابى نداره...فكر كنم حالاحالاها درگير اين بوى نم باشم...اميدوارم توى اين روزاى بوگندو كسى نياد خونمون. مثلا" برنامه داشتيم براى شنبه مهمون دعوت كنيم. چشمم آب نميخوره كه تا اون موقع از اين رايحه نجات پيدا كرده باشيم...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:52  توسط بیتا  | 

- ديدم هوا آفتابيه گفتم از موقعيت استفاده كنم و  لباس ها رو بشورم. لباسشويى  رو روشن كردم و رفتم سراغ پروژه كه امروز تمومش كنم.
بعد از مدتى كه خسته شده بودم، يك قهوه ى جانانه هم ريختم و نوشيدم ... صداى لباسشويى اومد كه يعنى كارش تموم شده. با خوشحالى رفتم سراغش..داشتم با خودم فكر ميكردم به به! عجب روز پر بازدهى! به در حموم كه رسيدم يكدفعه خشكم زد! ديدم آب مثل امواج دريا داره از زير حمام مياد بيرون! دررو كه باز كردم ديدم اى داد و بيداد! كف حمام پر آبه كاسه ى روشويى سر ريز كرده و تمام راهرو و فرش و موكت ها هم خيس خيس! 
نگاه كردم ببينم چى شده...ديدم راه آب گرفته و چنين گندى بالا آوورده...اه اه...
داد زدم و گلپسر رو صدا كردم كه بياد يه چيزى بهم بده كه راه آبو باز كنم( آخه ميون گندابها قرار گرفته بودم و نميشد بيام بيرون). گلپسر اومد ولى به جاى كمك از خنده پهن شده بود رو زمين..منم از ديدن خنده اون غش كرده بودم از خنده...
چاره اى نبود مجبور شدم به جاى زنگ زدن به لوله كش خودم دست به كار شم...

بالاخره راه آب باز شد ...حالا مونده بود تميز كردن و خشك كردن گندابها...تا شب درگير بودم و هنوز هم تموم نشده!
هيچى ديگه، درس و مشق هم تعطيل شد و انجام بخش پايانى پروژه هم افتاد به فردا...

اينم از انشاى پايان هفته خود را چگونه گذرانده ايد...

-  امشب يكى از بچه ها گفت كه داره از دوست دخترش جدا ميشه...همه ى برنامه هاشون رو هم رديف كردن و به زودى هركى ميره سى خودش...وقتى راجع بهش حرف ميزد خيلى آروم و عادى بود، اما من خيلى ناراحت شدم...بغض كرده بودم و نگاهش نميكردم...ميترسيدم گريم بگيره...
خيلى حيف شد..پنج سال باهم بودن...كلى مسافرت هاى دست جمعى باهاشون رفتيم...حيف شد...عمر رابطه ها خيلى كوتاه شده اين روزا...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:2  توسط بیتا  | 

- كترى برقى خراب شده بود. چون هنوز از گارانتيش باقى مونده بود بايد عوضش ميكرديم. پلوپز رو هم دوست نداشتم. اونم هنوز گارانتى داشت گفتم خب حالا كه داريم ميريم اونو هم يا پس بديم, يا عوضش كنيم...رفتيم;خوشبختانه بدون هيچ حرفى و با روى بسيار گشاده گفتن كه عوضش ميكنند و كلى هم عذر خواهى كردن كه رضايتمون رو جلب نكردن... ديديم يك حراج عالى هم داره.گفتم يه نگاه بندازم ببينم اگه چيز هايى كه لازم داريم رو با قيمت مناسب پيدا كردم، بگيرم. اين جناب همسر هم جو گير! هى اينو بردار هى اونو بردار. ( توى خونه ما بر عكسه. من معمولا" نقش ترمز خرج كردن رو بازى ميكنم. و خيلى وقتا گلپسر و جناب همسر از ترس من بيشتر رعايت ميكنن)...ديگه كفرم در اومده بود...نهايتا" كلى خرج گذاشت رو دستمون و آخرش هم هنوز ناراضى بود!
 آخه واقعا" به آرامپز نيازى نداشتيم... يا تو اين شرايط يك سرى قابلمه ى فلان مارك برا چيمون بود!؟

نه تنها همه درامد هفته گذشته خرج شد كمى از پس انداز ها هم پريد! (ديگه چاره اى نيست! مجبورم اينجورى بگم): اما عوضش آشپزخونمون كلى خوش قيافه تر شد. دوتا لحاف پر هم خريديم كه اميدوارم به درد شبهاى سرد زمستون بخوره...

اين دفعه خريد كردنه زياد بهم نچسبيد! اينقدر كه حرص خوردم! بعضى وقتا با خودم ميگم يعنى خسيسم؟ نميدونم...فكر ميكنم خريد بايد وقتى انجام بشه كه هم واقعا" چيزى لازم داشته  باشيم و هم اينكه پولش باشه...از وقتى اومديم اينجا در مورد خريد كردن انگار كاملا" جامون عوض شده! تا يه وقتى پيدا ميكنه، يا پاى اينترنته و دنبال خريد از اين فروشگاه و اون فروشگاه يا يا توى خيابون و تو مغازه ها. وقتى هم كه اعتراض ميكنم ميگه كه بى ذوقم!...البته شايد هم راست ميگه و من هنوز ترس دارم و ميخوام كه پشتوانه ى بيشترى داشته باشيم...نميدونم....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:16  توسط بیتا  | 

1. امروز دوم ماه "مى" هست و من هنوز پروژه رو به جايى كه بايد نرسوندم...تصميم دارم كه تا يكشنبه به هر مصيبتى هست به دست "ريچارد" برسونمش...و بعدش هم بايد دست به دعا بشينم كه ايشون وقت كنه و اصلاحيه هاش رو به موقع برسونه...همش استرس...همش دلشوره... بخدا كلافه ام...
خدا به خير بگذرونه...بعضى وقتا ميرم به تحليلهام نگاه ميكنم خودم سر در نميارم كه چرا اينجورى شده!  اميدوارم    " ريچارد"هنگ نكنه و بتونه بفهمه چه غلطى كردم...

تازه بعد از اون نوبت "سوپروايزر هاى اول و دومه! و اجلاس مصيبت!...اى خدا كى اين تز به سر انجام ميرسه...

- يك ماه پيش همين موقع ها بود كه "مارتينه" بهم پيشنهاد نوشتن يك مقاله رو داد. منم كه موضوعش رو خيلى دوست داشتم با خوشحالى قبول كردم...اولش قرار بود كه با هم بنويسيم. اما بعدش بنا بر اين شد كه من تنها بنويسم و اون پوستر درست كنه...اول فكر ميكردم: اووه كو تا 15 مى. حالا كه 13 روز ديگه از محلتش بيشتر نمونده، دلهرش منو گرفته....

- وقتى اين جورى كارام به هم ميپيچه به جاى اينكه بيشتر كار كنم، گيج تر ميشم و كارام لاكپشتى تر پيش ميره...

هر چى سعى كردم كه تو روزاى غرغر و ناله كمتر بنويسم نميشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:19  توسط بیتا  | 

- هنوز تصحيح تكاليف بچه ها تموم نشده...هنوز يكى ديگش مونده...چقدر طولانى شده اين دفعه! فردا هم كه جلسه اولين تصحيح مجدده...

- امشب يكى از بچه ها تماس گرفت و خبر قبوليش رو در امتحان رانندگى داد. كلى خوشحال شدم براش. بنده خدا N بار شركت كرده بود...جدا" كه خيلى اذيت ميكنن...كى باشه روزى من!

 فعلا" كه بايد با اين مربى بد عنق صفا كنيم...هى.. هى.. هى..

-امروز هلن تماس گرفت كه ببينه ميتونيم تو مراسم بدرقه ى دنا شركت كنم يا نه...گفتم حتما"...اميدوارم كه بتونم برم...دلم براش تنگ ميشه، اگرچه اخلاقش بگير نگير داشت...خصوصا" اينكه وقتى راجع به بعضى موضوعات كارى و پروژه اى صحبت ميكرديم، جورى با من برخورد ميكرد كه انگار چيزى نميفهمم...در صورتى كه بهش احترام ميذاشتم كه باهاش وارد بحث نميشدم...كلا" حوصله ى بحث هاى بى نتيجه رو ندارم...خصوصا" اونايى كه منجر به دلخورى طرف مقابل ميشه...اما انگار بعضى وقتا قضيه غلط انداز ميشه!...
يادمه يبار نسبت به يكى از برخوردهاى نادرستش واكنش نشون دادم، و نتيجه اين شد كه عذر خواهى كنه...
قضيه از اين قرار بود كه مدتها بود كه سوپروايزر من جلسه هامون رو به تعويق مينداخت...از اون طرف هم قرار بود كه من و سوپر وايزرم و دنا با هم به سفر بريم...همين باعث شده بود كه سوپروايزره با خيال راحت جلسه ها رو به زمانى كه تو سفر هستيم موكول كنه...خلاصه توى سفر هم يكى دوبارى امروز و فردا كرد... ديگه واقعا" كلافه شده بودم...يكبار كه داشتيم توى خيابون پياده ميرفتيم سعى كردم كه غير مستقيم اشاراتى بكنم به قضيه. اونم گرفت و شروع كرديم به صحبت درمورد موضوع جلسه...يك دفعه دنا با يك حالت تحقير آميز و تحكم آميز به من گفت كه خيلى وقت نشناسم و توى سفر هم دست از سر سوپروايزر بر نميدارم...منم براى اولين بار برگشتم و بهش گفتم دنا اين قضيه واقعا به تو هيچ ربطى نداره...بهتره يه وقت بهتر براى حسودى پيدا كنى...و به صحبتم با سوپروايزر عتيقه ادامه دادم...اوشون هم حرف بنده رو تاييد كرد و خلاصه جلسه در حالت پياده روى ادامه پيدا كرد. شب وقتى رسيديم خونه(هر سه هم خونه بوديم در اون سفر) دنا اومد عذر خواهى كرد و منم بغلش كردم و گفتم كه عب نداره...اما اين دست قضايا هر از گاهى ادامه داشتند...به هر حال دلم براش تنگ ميشه...

-راستى اسميت زنگ زد وگفت كه خبر هاى خوب در راهه...

- ديشب يه ايميل زدم به داداشم...تولدش رو تبريك گفتم...چند بار متن ايميل رو عوض كردم...دلم نميخواست خيسى اشكام از تو ايميل معلوم باشه...انگار نشد، در جواب ايميلم گفت كه پرده اشك جلو چشماشو گرفته و نميذاره كيبرد رو ببينه...عجيب دلتنگشم...عزيز دل خواهر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:38  توسط بیتا  | 

جناب همسر ديروز همسر آندريا رو ديد و شماره تلفن خانومشو برام گرفت...بايد باهاش تماس بگيرم و احتمالا" دعوتش كنم...خداييش خيلى دوست دارم اينكار رو بكنم...اما براى اولين بار اينجا دچار يك حس عجيب غريب شدم...چجورى بگم...احساس ميكنم كه خونه و كاشونه ما خيلى ساده و دانشجويه...يه جورايى خجالت ميكشم...خصوصا" كه همسرش رييس جناب همسر هم هست...
از طرفى هم بى نهايت دوستشون دارم و دلم ميخواد بيشتر ببينمشون...
.
.
دعوتشون ميكنم...و اميدوارم كه  بهشون خوش بگذره...

- مدتها بود كه مقاله هاى يه بنده خدايى رو ميخوندم و كلى سوال در موردشون تو ذهنم بود...و سوپروايزر هام هم زياد از حرفايى كه ميزدم سر در نمياوردن يا اينكه ميخواستن كه خودم به نتيجه برسم...نميدونم...ديشب به نويسنده مقاله ها يك ايميل زدم و سوال هام رو مطرح كردم...راستش باورم نميشد كه تحويل بگيره...يك ايميل خيلى مهربون بهم زد و بهم گفت كه خيلى دوست داره در مورد اون موارد باهام گپ بزنه...و گفت كه موضوع پروژه اى كه دارم روش كار ميكنم رو خيلى دوست داره و دلش ميخواد كه باهام همكارى كنه...
خيلى ذوق كردم از ايميلش...روزم رو ساخت...وقتى كه مقاله هاش رو ميخوندم همش تحسينش ميكردم به خاطر نحوه نگاهش به قضايا و اينكه چقدر زيبا و روون مباحث سنگين رو به زيبايى و قابل فهم مطرح ميكنه...

-ديشب با جناب همسر و گلپسر ميخواستيم بريم خريد...آخه يخچال حسابى خالى شده بود. شال و كلاه كرده بوديم و دم در بوديم كه بريم ,ديديم كه ماشين پنچره...گفتم حيف شد; برگرديم خونه و فردا چرخ رو عوض كنيم و بريم.آخه هوا حسابى تاريك بود... گلپسر گفت نه ! همين الان عوضش كنيم و بريم...گفت كه خودش كمك ميكنه...انصافا" باور نميكردم كه بتونه اينقدر كمك كنه...در واقع گلپسرم چرخ رو عوض كرد ولى با حمايت و سوپروايزورى پدرش...و در اخر پدرش پيچ هارو يكبار ديگه محكم كرد كه مشكلى پيش نياد...برق شادى و احساس بزرگى كردن توى چشماش تماشايى بود...و من يه حس غريبى داشتم...از ديدن بزرگ شدنش شاد بودم و لذت ميبردم...و اندوه داشتم از اينكه ديگه اون پسر كوچولوى هميشگى داره بال ميگيره و ازم دور ميشه...مدتهاست كه به هر بهانه اى بهش ميگم بياد توبغلم بشينه...سنگين شده و بعد از چند لحظه ى كوتاه پاهام درد ميگيره...اما اين كارو روزى چند بار تكرار ميكنم و همه ى اين لحظه ها رو ميبلعم...عاشقشم...و دلم ميخواد اين روزا تا هميشه ادامه داشته باشن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 14:25  توسط بیتا  | 

- بيشتر از دو هفتست كه دارم روى بخش معرفى اين چپتر  كار ميكنم...سوپر وايزور دومى كامنت هاى سنگين و سختى گذاشته بود روش....ديگه اينقدر نوشته بودم و رفرنس هام رو زيرو زبر كرده بودم واقعا" كلافه شده بودم و با توجه به زلزله روانى كه پريروز دريافت كرده بوديم (ميگم چى بود) ديگه خسته تر و كلافه تر هم بودم. تصميم گرفتم كه با سوپروايزر دومى يه جلسه بذارم ببينم كه نظرش چيه...با سوپروايزر اولى كه اصلا" جرات ندارم جلسه بذارم...حتى از نزديك دفتر كارش هم رد نميشم..بس كه هميشه توپخونه هاش فعالن!...تا از يه جاى كار خوشش نمياد آنچنان ميتوپه بهم كه اقلا" دو هفته براى ريكاورى زمان لازم دارم...
سوپروايزر دومى قبول كرد و يك جلسه ى نيم ساعته گذاشت...ظاهرا"كه از نظر ايشون همه چيز اوكى بود; و گفت كه بايد برم روى كامنت هاى بخش هاى بعدى كار كنم...نميدونم ...اميدوارم اون اوليه هم موافق باشه...

- و اما زلزله ى روانى پريروز...نتيجه ى تز يكى از بچه ها اومده بود...طفلى پاس نكرده بود...امروز تمام بچه هاى بخش حالشون گرفته بود...من خيلى ميترسم...

- گلپسر چند روزيه كه يك كارى براى خودش دست و پا كرده...ميره توى يك مغازه ى كتاب فروشى و به آقاى فروشنده كمك ميكنه..
چند روز پيش رفته بود كه يك سرى به همين مغازه كتاب فروشى بزنه...دلش ميخواست كه يك سرى از كتاب هاشو بخره اما هنوز پولش به اندازه كافى نبود...به فروشنده پيشنهاد داده بود كه بره اونجا بهش كمك كنه و در عوض اونم بذاره كه گلپسر كتاب هايى رو كه ميخواد همونجا بخونه...يارو هم حسابى استقبال كرده بود...حالا پسركم سر كار ميره...به قول خودش با يه تير چند تا نشون ميزنه...هم كتاب مورد علاقش رو ميخونه...هم CVش! رو پر ميكنه و هم كار ياد ميگيره...تازه يه دوست كتاب فروش هم داره كه كلى حرف هاى شنيدنى داره...
هرچند ممكنه كه خيلى زود گلپسر از رفتن به كتاب فروش خسته بشه، اما من خيلى خوشحالم كه اين كار رو داره تجربه ميكنه...

..اين مغازه يه جورايى فروشگاه مورد علاقه  گلپسره...هر وقت بيكار باشه بهش سر ميزنه... چند ماه پيش يك ماشين تايپ قديمى اونجا ديده بود و هوس كرده بود كه اونو بخره...كلى تلاش كردم كه رايشو زدم...حالا يكى از سرگرمى هاش توى مغازه اينه كه خاطراتش رو با ماشين تايپ مينويسه...

-- برگه هاى تكاليف بچه ها اومده...يك هفته براى تصحيح و نمره دادن وقت دارم...تصحيح اوراق اينجا با اون چيزى كه تو ايران تجربه كردم خيلى فرق داره...همونطورى كه روش انجام و ارايه تحقيق هم اينجا متفاوته...تكاليف بچه ها در اين مرحله يك تحقيق كتابخانه اى كوچيكه...يك موضوع تحقيق دارند و بايد حد اقل ده تا رفرنس رو استفاده كنند; رفرنس هاشون هم درجه بندى داره...
اما بايد تمام قوانين مربوط به نوشتن يك تحقيق علمى رو رعايت كنند...وقتى هم كه كارشون تموم شد اول بايد براى  تحقيقشون با يك نرم افزار مخصوص مركزى دانشگاه تاييديه بگيرند و بعد به ما بفرستند. هم با ايميل و هم كپى كاغذى...

ددلاينشون  هم كاملا" جديه مثلا" اگر گفته شده راس ساعت فلان در فلان روز حتى اگر چند دقيقه هم تاخير داشته باشند نرم افزار تكاليف قبول نميكنه و اونا مجبورند كه فرم رضايت از كاهش نمره به دليل تاخير دريافت كنند...

از اون طرف ما هم مجبوريم براى هر ايرادى كه ميگيريم دليل و مدرك كافى داشته باشيم و هر برگ تحقيق به وسيله ى دو نفر ديگه به جز مصحح اوليه چك ميشه كه حقى از دانشجو ضايع نشه...و البته اگه ايرادى هم از نظرمون پنهون بمونه براى كار خودمون كامنت منفى ميگيريم...خلاصه كه بساطيه...

-امروز صبحم رو با خوندن ايمل ريچارد شروع كردم...صبحم بخير شد...بهم گفت كه منتظر خوندن بخش بعدى كارمه...چقدر با كامنتاش انرژى ميگيرم...اميدوارم بتونم يه روزى اين محبت هاش رو جبران كنم...

- برم ببينم ميتونم يكم ديگه كار كنم بعد بخوابم يانه...اى كاش ميتونستم يكم كمتر بخوابم...يكم كمتر بخورم...يكم كمتر وقت تلف كنم...عوضش كار كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:23  توسط بیتا  | 

سلام،


- چند وقته كه نتونستم به اينجا سر بزنم...اخه يه جورايى خودم رو تنبيه كردم. لپ تاپ رو ميذارم تو دانشگاه و فقط مقاله ها و كارهايى رو كه ميتونم با قلم و كاغذ انجام بدم با خودم ميارم خونه. دليلشم اينه كه اين چند وقته دختر خوبى نبودم و بيشتر از زمان مجاز پاى كامپيوتر وقت گذروندم و كمى از قافله كار هام عقب موندم...اما اگه بتونم دوباره پروژه رو خوب پيش ببرم، باز ميتونم بيام.

- ديشب از معدود شبهايى بود كه تا بعد از نيمه شب بيدار موندم و روى مقاله ها كار كردم. خيلى خوب بود...سعى ميكنم بازم تكرار كنم...

- هفته ى پيش "گرانت" براى امروز ما رو به مزرعش دعوت كرد. خيلى خوشحال شده بودم. آخه هميشه دلم ميخواست به يكى از مزارع اينجا برم، ولى موقعيت پيش نميومد. امروز جور شد و رفتيم.خيلى خوش گذشت....محشر بود...يك مزرعه ى 800 هكتارى!...تا چشم كار ميكرد زمينها و مزارع اونا بود...و يك خونه ى بى نهايت زيبا و از اون مهمتر يك خانواده ى بسيار نازنين...متواضع و صميمى...خيلى خوشحالم و خدارو شكر ميكنم كه فرصت آشنايى با اين خونواده ى صميمى و نازنين رو پيدا كردم...

يك عالمه حيووناى خونگى داشتن. مرغ و خروس; گوزن; قرقاوول; گاو و گوسفند;لاما; اردك; كبوتر; بوقلمون; قورباغه و البته سگ!

براى اولين بار با دست به گوزنا غذا دادم. وقتى كه گوزنه دستمو ليسيد يه حس عجيب غريبى داشتم...هم ترسيده بودم هم از اينكه گوزنه اينجورى باهام دوست شده بود خوشحال بودم...شيطونا از بنداى پايين لباسم خوششون اومده بود و هى ميومدن دنبالم تا اونا رو بجون.

چه سگ نازى داشتن! لوس و شيطون!فكر كنم فهميده بود يكم ازش ميترسم. بين اون همه آدم هى ميومد پيش من و ميخواست باهام بازى كنه. كم كم با هم دوست شديم. پررو بالاخره خودش رو جا كرد و اومد رو پام نشست... البته منم بدم نيومده بود و كلى باهاش بازى كردم...

روز خوبى  بود. خدايا مرسى :)

- "گرنت" گفت كه "اسميت" بهش زنگ زده...فكر كنم معنى خوبى داشته باشه.

- دوست دارم به زودى "اندريا" رو دعوت كنم. اميدوارم فرصتش به زودى جور شه.

- گلپسر دو هفته تعطيله و اين يعنى من براى پروژه وقت كمترى خواهم داشت...البته شايد انگيزه بيشترى بشه براى بهتر كار كردن :) به هر حال من بايد كار رو تا جايى كه قولش رو دادم انجام بدم...

- فردا جشن عيد پاكه و من چيز زيادى ازش نميدونم. فرصت خوبيه كه بيشتر راجع بهش ياد بگيرم...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:8  توسط بیتا  | 

1. شنبه به خير و خوشى و مباركى مهمانى برگزار شد...شركت كننده ها 12 نفر بيشتر نبودند...خوب بود...قرار بود جلسه از ساعت 6 باشه تا 8 شب. اما تا 10 ! طول كشيد.معلوم بود بهشون خوش گذشته. اما من ديگه آخراش كلافه شده بودم...از خدام بود كه برن!...

2. يكشنبه هم كه سيزده بدر بود. هوا عالى بود. رفتيم همون جاى هر سالى . بد نبود...نميدونم چرا بعضى از خانوما و آقايون تا يه جايى جمع ميشن شروع ميكنن به حرفها و شوخياى +18...بعد هم فكر ميكنن كه چقدر آدم هاى باحال و دوست داشتنيى هستن...البته از نظر خيلى ها اينجوره...به نظرم شرم آوره...

3. امروز برنامه ها نسبتا" خوب پيش رفتن...به اون جلسه ى كذايى هم رفتم...طبق معمول براى خودم شر درست كردم! چميدونم شايدم خير شد :)
داشتند راجع به موضوع ليدرشيپ صحبت ميكردند و تند و تند نطق ميكردن...با بعضى از صحبت هاشون زياد موافق نبودم...خصوصا" با  سخنرانى كه انتخاب كرده بودند اصلا" موافق نبودم اما وقت نميشد منم نظرمو بگم...اخه يه كله حرف ميزدن و هيچ فاصله اى بين حرفا پيش نميومد! مجبور شدم بپرم وسط فرمايشاتشون و "سارى" گويان اعلام مخالفت كنم...همونطورى كه حرف ميزدم چشمم به "شرلى" بود و سعى ميكردم نظرش رو قبل از اينكه بگه از چشماش بخونم. خوشبختانه زياد منتظرم نذاشت و فورى صحبتهامو تاييد كرد...اما كار به همين راحتى تموم نشد! توپ رو شوت كردن تو زمين خودم. در واقع گفتن كه: " خيله خب! گر تو بهتر ميزنى بستان بزن!" گفتن مديريت جلسه ى نوامبر  با تو! اى خدا! لعنت به دهانى كه بى موقع باز شه...رسمن خدمتشون عرض كردم كه خير! نميتونم...دليل خواستن صادقانه گفتم چون بلد نيستم و ميترسم...اونا هم خبيثانه و البته محترمانه گفتن كه خودم يه غلطى بكنم!...حالا دنبال گل ميگردم بگيرم به سرم ...

4. اريك رو به قهوه مهمون كردم...گفت كه بعد از ارائه مقاله هاش از اينجا ميره :( چقدر دوست داشتم كه يه بابا بزرگ اينجورى داشتم...

5. اينشالله امشب برنامه ى فردا رو رديف ميكنم كه بتونم يه بخشى از كار رو پيش ببرم...اى كاش اين قدر لاك پشتى پيش نميرفتم...

6. نميدونم اين اسميت داره چيكار ميكنه...انگار به خواب خرگوشى رفته...ديگه نميخوام بهش زنگ بزنم...ولى اميدوارم زودتر با دست پر برگرده...

7. از خودم كلافه ام...براى خودم دلنگرانم...


برچسب‌ها: روزانه
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:15  توسط بیتا  |